أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
347
تجارب الأمم ( فارسى )
را بسته بود . او [ 1 ] از ابو عبد الله بريدى نقل كرده است كه گفت : چون من بىلياقتى يلبق و ناشايستگى [ دبيرش ] ابن طبرى [ 2 ] را دريافتم به انديشهء فرماندهى و چيره شدن افتادم ، زيرا آن دو را وامانده [ تر از خودم ] مىديدم . چون شور از سرها پريد ، كم كم يلبق و يارانش بيمناك شدند و او به انديشهء باز گشت افتاد . ابو عبد الله بريدى به وى دلدارى داده او را به پايدارى واداشت . او پى در پى به نزد سرداران مىرفت ، دلگرمى و انگيزه ميداد و هديه مىفرستاد . او براى دو پسر رايق ، نامهء دوستانه نوشته ، پيشنهاد كرد كه از ابن ياقوت جدا شوند ، بدخويى و خود پسندى او و ستمها كه بر ايشان روا داشته ، ياد نمود * ، تا پذيرفتند كه از شوشتر بروند و عهدهدار كارگزارى بصره باشند ، ولى گزارش آن از ابن ياقوت پنهان بماند تا بامدادان پگاه صداى بوق و كرناى كاروان بلند شد و رفتند و ديگر دست وى به ايشان نمىرسيد ، زيرا اگر جلوگيرى مىكرد ديگر سپاهيان نيز به ايشان مىپيوستند و خود او را مىكشتند يا اسير مىكردند . چون دو پسر رايق به بصره رفتند ، مفلح و « سرور » از محمد بن ياقوت اجازت خواستند تا عبد الواحد [ پسر مقتدر خليفهء پيشين ] را به نزد يلبق [ فرمانده سپاه بغداد ] ببرند . ايشان مىگفتند : تو بر سپاه خود تكيهدارى ، و ما بجز غلامان خود ، ساز و برگى نداريم و ناتوان شدهايم . او اختيار را به خود آنان واگذار نمود ، ايشان نيز پس از داد و ستد نامه و به دست آوردن امان براى جان خود ، [ از آب ] گذشته به سوى او رفتند . محمد بن ياقوت كه سرگردان مانده بود ، براى يلبق پيام داد كه هر گاه سوگند پاكدلى ياد كند ، كه اگر بديدار او آيد ، مىتواند به اردوى خود باز گردد ، او براى گفتگو خواهد آمد . او پذيرفته سوگند ياد نمود و محمد بن ياقوت هنگام عصر ، با يك غلام [ از آب ] گذشته به سوى او رفت . او يك دراعه پوشيده و عمامه بر سر و
--> [ ( 1 - ) ] M : ابو الفرج بن ابو هشام را مىخواهد كه در خ 5 : 404 گذشت . [ ( 2 - ) ] M : يحيا بن عبد الله طبرى ن . ك ، خ 5 : 386 .